تبليغاتX
كلبه عشق

كلبه عشق
من نه آنم که دو صد مصرع رنگین گویم / من چو "فرهاد" یکی گویم و"شیرین" گویم
قالب وبلاگ
لينک دوستان
فلک کور است ، دلم شوريده در شور است
صداي خنده و آواز مي آيد , زکوي دلبرم امشب صداي ساز مي آيد
دلم بي وقفه مي لرزد, نمي دانم چرا تنگ است و مي ترسد؟
قدم لرزان به سوي کوچه مي آيم
دو دستم را به روي يکديگر با حرص مي سايم
خدايا ترس من از چيست؟
عروس جشن امشب کيست؟
صداي همهمه با ورود شيخ عاقد ميشود خاموش…
صداي شيخ مي آيد :
عروس خانم وکيلم من؟
جوابم ده وکيلم من؟
صداي آشنايي بله مي گويد و مردم يکصدا با هم مبارک باد مي گويند
خداي من صداي اوست!!!
صداي آشنا از اوست!!!
دلم در سينه مي افتد براي مدتي ساکت, براي مدتي خاموش…………………
صداي نعره ام در کوچه مي پيچيد
خداي من مبارک نيست,مبارک نيست
بگوئيدم دروغ است آنچه بشنيدم
بگوييدم دروغ است آنچه فهميدم
نگار من عروس جشن امشب نيست
ولي ناگه صداي نعره ام در ساز مي ميرد و
داماد شاد و خندان از نگارم بوسه ميگيرد
فلک کور است زمين و آسمان کور است
خداي من! خداي مهربان من؟
چه کس گويد اين سان، ساکت و آرام بنشيني؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
اگر مردم نمي دانند، تو که ناديده مي داني
همين دختر که امشب بله مي گويد
عروسي را که امشب عاشقانه ره به سوي حجله مي پويد
قسم مي خورد عروس ماست
عروس حجله گاه ماست
کجا رفت عهد و پيمانش؟؟؟
کجا رفت آن قسم هايش؟؟
يعني عهد و پيمان هيچ؟؟
وفا و عشق و ايمان هيچ؟
قسم ها, اشکها، سوگندها، حتي خدا هم هيچ…؟؟؟

عجب دارم چرا يارب تو خاموشي؟
چرا بر خاطر اين دل نمي جوشي؟
وگرنه کي خدا اين صحنه را بيند و خاموش بنشيند؟
آهاي مردم!
شما هرگز نمي دانيد
عروسي را به سوي حجله مي رانيد
که تا ديروز نگارم بود، همين ديشب کنارم بود
جهانم بود،تمام کشت و کارم بود
در آغوشش قرارم بود, بهارم بود
نمي دانم چرا جغدان به روي بام من امشب نمي خوانند
مگر شومي تر از امشب چه مي خواهند؟
پس چرا اين آسمان امشب نمي بارد؟
پس چه مي خواهد؟!؟
دلم رنجور و ويران است
نگارم شاد و خندان است
در و ديوارشان امشب چراغان است
درون حجله گاهش بوسه باران است
خدايا دگر جز مرگ هيچ نمي خواهم نمي خواهم نمي خواهم……
من امشب از خودم از عشق از اين دنيا که هيچش اعتباري نيست بيزارم
من امشب سخت بيمارم
رفيقان باده بازآريد ,مرا تنهاي تنها با غم و اندوه بگذاريد...(داوود داغستانی)
 

خدايا....

مبارك نيست..مبارك نيست..

دگر جز مرگ نمي خواهم.....نمي خواهم

فلك كور است...

[ یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391 ] [ 19:59 ] [ رز ]
آسمان را گفتم

مي تواني آيا

بهر يک لحظهء خيلي کوتاه

روح مادر گردي

صاحب رفعت ديگر گردي

گفت ني ني هرگز

من براي اين کار

کهکشان کم دارم

نوريان کم دارم

مه وخورشيد به پهناي زمان کم دارم


***********

خاک را پرسيدم

مي تواني آيا

دل مادر گردي

آسماني شوي وخرمن اخترگردي

گفت ني ني هرگز

من براي اين کار

بوستان کم دارم

در دلم گنج نهان کم دارم


**********

اين جهان را گفتم

هستي کون ومکان را گفتم

مي تواني آيا

لفظ مادر گردي

همهء رفعت را

همهء عزت را

همهء شوکت را

بهر يک ثانيه بستر گردي

گفت ني ني هرگز

من براي اين کار

آسمان کم دارم

اختران کم دارم

رفعت وشوکت وشان کم دارم

عزت ونام ونشان کم دارم


**********

آنجهان راگفتم

مي تواني آيا

لحظه يي دامن مادر باشي

مهد رحمت شوي وسخت معطر باشي

گفت ني ني هرگز

من براي اين کار

باغ رنگين جنان کم دارم

آنچه در سينهء مادر بود آن کم دارم


**********

روي کردم با بحر

گفتم اورا آيا

مي شود اينکه به يک لحظهء خيلي کوتاه

پاي تا سر همه مادر گردي

عشق را موج شوي

مهر را مهر درخشان شده در اوج شوي

گفت ني ني هرگز

من براي اين کار

بيکران بودن را

بيکران کم دارم

ناقص ومحدودم

بهر اين کار بزرگ

قطره يي بيش نيم

طاقت وتاب وتوان کم دارم


***********

صبحدم را گفتم

مي تواني آيا

لب مادر گردي

عسل وقند بريزد از تو

لحظهء حرف زدن

جان شوي عشق شوي مهر شوي زرگردي

گفت ني ني هرگز

گل لبخند که رويد زلبان مادر

به بهار دگري نتوان يافت

دربهشت دگري نتوان جست

من ازان آب حيات

من ازان لذت جان

که بود خندهء اوچشمهء آن

من ازان محرومم

خندهء من خاليست

زان سپيده که دمد از افق خندهء او

خندهء او روح است

خندهء او جان است

جان روزم من اگر,لذت جان کم دارم

روح نورم من اگر, روح وروان کم دارم


**********

کردم از علم سوال

مي تواني آيا

معني مادر را

بهر من شرح دهي

گفت ني ني هرگز

من براي اين کار

منطق وفلسفه وعقل وزبان کم دارم

قدرت شرح وبيان کم دارم


**********

درپي عشق شدم

تا درآئينهء او چهرهء مادر بينم

ديدم او مادر بود

ديدم او در دل عطر

ديدم او در تن گل

ديدم اودر دم جانپرور مشکين نسيم

ديدم او درپرش نبض سحر

ديدم او درتپش قلب چمن

ديدم او لحظهء روئيدن باغ

از دل سبزترين فصل بهار

لحظهء پر زدن پروانه

در چمنزار دل انگيزترين زيبايي

بلکه او درهمهء زيبايي

بلکه او درهمهء عالم خوبي, همهء رعنايي

همه جا پيدا بود ....

مادرم دوستت دارم...

 

واين شعر و تصوير رو هم تقديم مي كنم به دوستاني كه مادراشون ديگه تو اين دنياي فاني نيست...

واي بر من مادرم...

[ پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391 ] [ 12:30 ] [ رز ]
شخصيت منو با برخوردم اشتباه نگيرید....

شخصيت من چيزيه که من هستم ،

اما برخورد "من" بستگي داره به اينکه " شما " کي باشيد...

شخصيت يا برخورد؟؟؟

ايـــــــــن روزهـــــــــا دوســـــــــت داشتــــــــن


بــــــــه حـــــــراج گذاشــــــــــته شده اســـت


همـــــه بــــه همــــــــه بـــــي بهــــــــانه


ميـــ گويـــــــند دوستــــت دارم


براي همـــــــــين اگـــــــر روزي


جـــــــايي


کســــــي


ازصميم قلب


گفت دوستـــــــــت دارم


لبخند مي زنيــــــم و مي گوييــــــــم


ممنــــون ...

[ پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391 ] [ 19:30 ] [ رز ]
تقديم به تمامي معلمان واقعي که آموزگار اخلاق و محبت اند

سخت آشفته و غمگين بودم …
به خودم مي گفتم:
بچه ها تنبل و بد اخلاقند
دست کم ميگيرند
درس ومشق خود را …
بايد امروز يکي را بزنم، اخم کنم
و نخندم اصلا
تا بترسند از من
و حسابي ببرند …

خط کشي آوردم،
در هوا چرخاندم!
چشم ها در پي چوب، هرطرف مي غلطيد
مشق ها را بگذاريد جلو، زود، معطل نکنيد!

اولي کامل بود،
دومي بدخط بود
بر سرش داد زدم ...
سومي مي لرزيد ...
خوب، گير آوردم !!!
صيد در دام افتاد
و به چنگ آمد زود ...
دفتر مشق حسن گم شده بود
اين طرف، آنطرف، نيمکتش را مي گشت
تو کجايي بچه؟؟؟
بله آقا، اينجا
همچنان مي لرزيد ...
"پاک تنبل شده اي بچه بد"
"به خدا دفتر من گم شده آقا، همه شاهد هستند"
"ما نوشتيم آقا"

بازکن دستت را ...
خط کشم بالا رفت، خواستم برکف دستش بزنم
او تقلا مي کرد
چون نگاهش کردم
ناله ي سختي کرد ...
گوشه ي صورت او قرمز شد
هق هقي کرد و سپس ساکت شد ...
همچنان مي گرييد ...
مثل شخصي آرام، بي خروش و ناله
ناگهان حمدالله، درکنارم خم شد
زير يک ميز، کنار ديوار،
دفتري پيدا کرد ...

گفت : آقا ايناهاش،
دفتر مشق حسن !

چون نگاهش کردم، عالي و خوش خط بود
غرق در شرم و خجالت گشتم
جاي آن چوب ستم، بردلم آتش زده بود
سرخي گونه او، به کبودي گرويد ...

صبح فردا ديدم
که حسن با پدرش و يکي مرد دگر
سوي من مي آيند ...

خجل و دل نگران،
منتظر ماندم من
تا که حرفي بزنند
شکوه اي يا گله اي، يا که دعوا شايد

سخت در انديشه ي آنان بودم
پدرش بعدِ سلام،
گفت : لطفي بکنيد،
و حسن را بسپاريد به ما

گفتمش، چي شده آقا رحمان ؟؟؟
گفت : اين خنگ خدا
وقتي از مدرسه برمي گشته
به زمين افتاده
بچه ي سر به هوا،
يا که دعوا کرده
قصه اي ساخته است
زير ابرو و کنار چشمش،
متورم شده است
درد سختي دارد،
مي بريمش دکتر
با اجازه آقا ...

چشمم افتاد به چشم کودک ...
غرق اندوه و تاثر گشتم
منِ شرمنده معلم بودم
ليک آن کودک خرد وکوچک
اين چنين درس بزرگي مي داد
بي کتاب ودفتر …

من چه کوچک بودم
او چه اندازه بزرگ
به پدر نيز نگفت
آنچه من از سرخشم، به سرش آوردم

عيب کار از خود من بود و نميدانستم
من از آن روز معلم شده ام …
او به من ياد بداد درس زيبايي را ...
که به هنگامه ي خشم
نه به دل تصميمي
نه به لب دستوري
نه کنم تنبيهي

يا چرا اصلا من عصباني باشم
با محبت شايد، گرهي بگشايم
با خشونت هــرگــز ...
هــرگــز...

روز معلم گرامي باد...

اي معلم جاودانه باش....

روز معلم و روز جهاني كار وگارگر مبارك...

 

[ دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391 ] [ 10:7 ] [ رز ]
تو آيا عاشقي کردي بفهمي عشق يعني چه؟
تو آيا با شقايق بوده‌اي گاهي؟
نشستي پاي اشکِ شمعِ گريان تا سحر يک شب؟

تو آيا قاصدک‌هاي رها را ديده‌اي هرگز،
که از شرم نبود شاد‌پيغامي،
ميان کوچه‌ها سرگشته مي‌چرخند؟
نپرسيدي چرا وقتي که ياسي، عطر خود تقديم باغي مي‌کند
چيزي نمي‌خواهد

و چشمان تو آيا سوره‌اي از اين کتاب هستي زيبا،
تلاوت کرده با تدبير؟

تو از خورشيد پرسيدي، چرا
بي‌منت و با مهر مي‌تابد؟
تو رمز عاشقي، از بال پروانه، ميان شعله‌هاي شمع، پرسيدي؟
تو آيا در شبي، با کرم شب‌تابي سخن گفتي
از او پرسيده‌اي راز هدايت، در شبي تاريک؟

تو آيا، ياکريمي ديده‌اي در آشيان، بي‌عشق بنشيند؟
تو ماه آسمان را ديده‌اي، رخ از نگاه عاشقان نيمه‌شب‌ها بربتاباند؟
تو آيا ديده‌اي برگي برنجد از حضور خار بنشسته کنار قامت يک گل؟
و گلبرگ گلي، عطر خودش، پنهان کند، از ساحت باغي؟

تو آيا خوانده‌اي با بلبلان، آواز آزادي؟

تو آيا هيچ مي‌داني،
اگر عاشق نباشي، مرده‌اي در خويش؟
نمي‌داني که گاهي، شانه‌اي، دستي، کلامي را نمي‌يابي وليکن سينه‌ات لبريز از عشق است…

تو پرسيدي شبي، احوال ماه و خوشه زيباي پروين را؟
جواب چشمک يک از هزاران اخترِ آسمان را، داده‌اي آيا!؟

ببينم، با محبت، مهر، زيبايي،
تو آيا جمله مي‌سازي؟

نفهميدي چرا دل‌بستِ فالِ فالگيري مي‌شوي با ذوق!
که فردا مي‌رسد پيغام شادي!
يک نفر با اسب مي‌آيد!
و گنجي هم تو را خوشبخت خواهد کرد!

تو فهميدي چرا همسايه‌ات ديگر نمي‌خندد؟
چرا گلدان پشت پنجره، خشکيده از بي‌آبيِ احساس؟
نفهميدي چرا آيينه هم، اخمِ نشسته بر جبينِ مردمان را برنمي‌تابد؟

نپرسيدي خدا را، در کدامين پيچ، ره گم کرده‌اي آيا؟

جوابم را نمي‌خواهي تو پاسخ داد، اي آيينه ديوار!!؟
ز خود پرسيده‌ام در تو!
که عاشق بوده‌ام آيا!!؟
جوابش را تو هم، البته مي‌داني
سکوت مانده بر لب را
تو هم اي من!
به گوش بسته مي‌خواني....
(کیوان شاهبداغی)

عاشقي را شرط اول ناله وفرياد نيست....

 

 

تا كسي از جان شيرين نگذرد فرهاد نيست...

تو آيا عاشقي كردي؟؟؟

[ پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1391 ] [ 17:44 ] [ رز ]

گفتمش نقاش را از غربت زهرا بكش

ناله كرد وبا قلم يك چادر خاكي كشيد

گفتمش پس غربت زهرا كجاي نقشه بود؟

گريه كردو زير چادر غنچه اي پرپر كشيد...

يا زهرا...

دلم گنجينه ي غم هاست بسيار...

وجودم خسته از تكرار تكرار...

 

شهادت حضرت فاطمه زهرا(س) رو تسليت عرض ميكنم.

 

[ یکشنبه سوم اردیبهشت 1391 ] [ 12:29 ] [ رز ]

من به تنهائي خود

وبه تنهائي باران بهار

وبه تنهائي عشق

سخت ايمان دارم...

هيچ مي دانستي

تنهائي

تنها نيست؟

شامل"ها" و"تن" است

"تن من" با "تن تو"

"ها" جمع است

ومصدق مي گفت:

"چه کسي مي خواهد من و تو " ما" نشويم خانه اش ويران باد"

پس بيا ما باشيم

نه به تنهائي من

نه به تنهائي تو

غم نخوريم

وبه تنهائي خود شک نکنيم...

من به تنهائي شب

وبه تنهائي فرياد دلم

وبه تنهائي عشق

سخت ايمان دارم....

 

تنها...

 

شيرين ترين غم فرهاد...شيرينش بود!!!

[ شنبه بیست و ششم فروردین 1391 ] [ 17:27 ] [ رز ]

رز من زماني كه چشم بر دنيا بگشايي  خواهي ديد كه زندگي چه زيباست...

وتمام لذت تو حرفها ولبخندهاي پدر ومادرو اطرافيانت مي شود...يا خوردن شير مادر...

 

وبعد از آن بازي با عروسكهايي كه خودت مادرشان مي شوي...

رز گلمآن زمان نخواهي فهميد كه بعد از مدتي نه چندان دور خودت

 عروسكي مي شوي كه بازي ات مي دهند...

 

دوران لجبازي ودعوا با پدر ومادربرايت دوران نوجواني را به همراه دارد...

نگران نباش اين روزها خيلي زود مي گذرند...

 

رز عزيزم  بعد از اين دوران مرحله ي جديدي داري و كم كم ياد خواهي گرفت

چطور با تنهايي, دردها ورنج ها كنار بيايي وآنها را تنهايي به دوش بكشي...

رز من  هيچگاه تصميم نگير كه در اين دوران تنها باشي...

 

رزم  هميشه سعي كن اطلاعاتت را در هر زمينه اي از رياضي وادبيات گرفته

تا جوشكاري و فوتبال بالا ببري ..چون از دروس دانشگاهي چيز زيادي عايدت

نميشود...

 

وتاكيد ميكنم دلت را به هيچ مردي كه لايق نباشدمسپار ومراقب گرگهاي روزگار

 باش!!!! بگذار دنيا بازيش را ادامه دهد آن طور كه مي خواهد....

 

رز من  هيچگاه متنفر نباش...هميشه صبور باش...وگاهي سنگ دل

 وهمه چيز وهمه كس را دوست بدار هرچند سخت باشد...

همه چيز را تجربه كن جز مرگ را كه نمي تواني...

 

نازنين رزم  به چشمانت بياموز كه هر نگاهي ارزش ديدن ندارد و

به گوش هايت ياد بده كه هر حرفي لايق شنيدن نيست...

 

رز عزيز هنگامي كه ازدواج كردي ودلت اسير شد...همسرت را دوست بدار

وبا او صادقانه وصميمانه زندگي كن...

يادت باشد رزم هميشه دوست بدار ولي عاشق نشو كه

عشق زودگذر است و دوست داشتن ابدي...

 

اخم كن..قهر كن..ناز كن..ولي خيانت نكن..او همسر توست به او اعتماد داشته باش

تا زماني كه اعتماد نداري ازدواج نكن...بعد از ازدواج بي اعتمادي فايده اي ندارد...

 

رزم  زندگي يعني: بخند هرچند غمگيني...ببخش هرچند مسكيني...

فراموش كن هر چند دلگيري...اينگونه زيستن زيباست هرچند كه آسان نيست...

 

گل من  هيچگاه مگذار سختي هاي دهر كمرت را خم كند...

هميشه ازجملات زيبايي مثل"من مي توانم" استفاده كن تا موفقيتت

دو چندان گردد...

 

رز من  در آخر تاكيد ميكنم زندگي با همه ي پستي وبلنديش ادامه دارد

وزيبا وشيرين است...وتو روزي به همه ي اين دغدغه ها خواهي خنديد...

 

رزگل من  يادت باشد همه چيز سخت است ولي تو خدا را داري

خدايي كه هميشه حافظ تو خواهد بود..پس كافيست صدايش كني."رز من"

آي گل رز من ....آي

[ سه شنبه بیست و دوم فروردین 1391 ] [ 18:55 ] [ رز ]

یک روز پدر بزرگم  برام يه کتاب دست نويس آورد، کتابي که بسيار گرون قيمت بود، و با ارزش، وقتي به من داد، تاکيد کرد که اين کتاب مال توئه مال خود خودته، و من از تعجب شاخ در آورده بودم که چرا بايد چنين هديه با ارزشي رو بي هيچ مناسبتي به من بده، من اون کتاب رو گرفتم و يه جايي پنهونش کردم...

 چند روز بعدش به من گفت کتابت رو خوندي ؟ گفتم نه، وقتي ازم پرسيد چرا گفتم گذاشتم سر فرصت بخونمش، لبخندي زد و رفت...

همون روز عصر با يک کپي از روزنامه همون زمان که تنها نشريه بود برگشت اومد خونه ما و روزنامه رو گذاشت روي ميز، من داشتم نگاهي بهش مينداختم که گفت اين مال من نيست امانته بايد ببرمش،به محض گفتن اين حرف شروع کردم با اشتياق تمام صفحه هاش رو ورق زدن وسعي ميکردم از هر صفحه اي حداقل يک مطلب رو بخونم.

در آخرين لحظه که پدر بزرگ ميخواست از خونه بره بيرون تقريبا به زور اون روزنامه رو کشيد از دستم بيرون و رفت. فقط چند روز طول کشيد که اومد پيشم و گفت: ازدواج مثل اون کتاب و عشق مثل اون روزنامه مي مونه...

 ازدواج يک اطمينان برات درست مي کنه که اين زن يا مرد مال تو هستش مال خود خودت، اون موقع هست که فکر ميکني هميشه وقت دارم بهش محبت کنم، هميشه وقت هست که دلش رو به دست بيارم،همیشه وقت هست که اشتباهاتم رو جبران کنم، هميشه مي تونم شام دعوتش کنم اگر الان يادم رفت يک شاخه گل به عنوان هديه بهش بدم، حتما در فرصت بعدي اينکارو مي کنم حتي اگر هرچقدراون آدم با ارزش باشه مثل اون کتاب نفيس و قيمتي...

اما وقتي که اين باور در تونيست که اين آدم مال منه، و هر لحظه فکرميکني که خوب اينکه تعهدي نداره ميتونه به راحتي دل بکنه و بره مثل يه شيء با ارزش ازش نگهداري مي کني و هميشه ولع داري که تا جاييکه ممکنه دلش رو به دست بیاری شايد فردا ديگه مال من نباشه، درست مثل اون روزنامه حتي اگر هم هيچ ارزش قيمتي نداشته باشه... و اینطوره که آدمها یه دفعه چشماشون رو باز میکنن میبینن که اون کسی رو که یه روز عاشقش بودن از دست دادن و دیگه مال اونها نیست...

و این تفاوت عشق است با ازدواج...

 

 عشق يا ازدواج؟

عشق يا ازدواج؟

عشق يا ازدواج؟

[ جمعه هجدهم فروردین 1391 ] [ 18:35 ] [ رز ]

ما نسل عشق هاي خياباني هستيم!!
نسل خوابيدن با اس ام اس!!
نسل درد و دل با غريبه هاي مجازي!!
نسل "غيرت" روي خواهر ، "روشنفکري" روي دختر همسايه!!
... ... نسل کادو هاي يواشکي!!
نسل خونه خالي و دعوت شام!!

نسل صف و دعوا!!!
نسل تف ، وسط پياده رو!!
نسل هل ، توي مترو!!
نسل " شينيون " زير روسري!!
نسل .....play boy هنگام سجده!!!!
نسل کارگران پير "مورنگ کرده" براي جواني و پيشنهاد کار!!!

نسل شارژهاي اينترنتي!!!
نسل copy , paste!!!!!
نسل جمله هاي کوروش و دکتر!!!
نسل فتوشاپ!!!
نسل ترس از رقص نور ماشين پليس!!!
نسل سوخته ، نسل من ، نسل تو!!!

 

يادمان باشد ، هنگامي که به جهنم رفتيم!!!
بين عذاب هايمان ، مدام بگوييم ، يادش بخير!!!!!!

 

 پراز فرياد نسلي كه پر از عشق وپر از كينه است...

[ دوشنبه چهاردهم فروردین 1391 ] [ 18:40 ] [ رز ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

وإِن یَکَادُ الَّذِینَ کَفَرُوا
لَیُزْلِقُونَکَ بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا
سَمِعُوا الذِّکْرَ وَیَقُولُونَ
إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ وَمَا هُوَ
إِلَّا ذِکْرٌ لِّلْعَالَمِینَ.



من گريزانم از اين خسته ترين شکل حيات
واز اين غربت تلخ که به اجبار به پايم بستند
مي گريزم از شب, از عشق...
وتو اي پاک ترين خاطره ها همه جا در پي تو مي گردم.....



عشق اولماساعاشيق غم هيجرانه
يتيشمه ز
وصل ايسته مييه ن سئوگيلي جانانه
يتيشمه ز
گئت عشق ادونا يانماغي پروانه دن
اورگه ن
بو يولدا آزان شمع شبستانه
يتيشمه ز



وقت هایی هست...
که جز به بودنت دلم رضایت نمی دهد...
حالا من از کجا"تو" بیاورم...




تو آن آغاز زیبایی /منم این عشق بی پایان

گرفتار اولمشام درده /سن ایله دردیمه درمان

تو یک تصویر زیبایی /منم نقاش این دوران

منی سن ایله دین عاشیق /بو عشقی ایلمه پنهان

تو رفتی از دیار ما/مرا کردی چنین ویران

دعا ایله گوزل جانان /منی اولدورمسین هجران...




امکانات وب